تاریخ انتشار :يکشنبه ۱۴ تير ۱۴۰۵ ساعت ۰۵:۰۰
۰
plusresetminus
مصلای تهران این روزها دریایی از سیاه‌پوشان است؛ از جنوبِ ایران با چهره‌ها بی‌تاب از فراق پدر تا جانبازانِ ویلچرنشین، همه آمده‌اند تا با رهبر شهید وداع کنند و بگویند که این خداحافظی، پایانِ راه نیست.
روایتی از مصلای تهران در سوگ رهبر شهید
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «راه آرمان»؛ روز سیزدهم تیرماه، تهران دیگر تهرانِ همیشگی نبود. از همان ساعاتِ اولیه‌ی صبح، خیابان‌های منتهی به مصلای امام خمینی(ره) به شریان‌هایی تبدیل شد که خونِ عشق را در رگ‌های پایتخت به جریان انداخت. جمعیتی که هر لحظه بر انبوهِ آن افزوده می‌شد، نه برای یک گردهماییِ معمولی، که برای وداعی بی‌نظیر با مردی آمده بودند که سال‌ها سکانِ کشتیِ انقلاب را در دست داشت؛ شهید آیت‌الله خامنه‌ای.
هر چهره، روایتی از یک سفرِ عاشقانه
 
من به عنوان خبرنگاری که برای پوشش این وداعِ تاریخی به تهران اعزام شده‌ام، در میانِ این دریایِ سیاهِ اشک، شاهد صحنه‌هایی هستم که هر یک، روایتی مستقل برای ثبت دارد. در گوشه‌ای از صحنِ مصلی، چشمم به مردی می‌افتد که چهره‌ی برنزه و پوستِ ترک‌خورده‌ی صورتش، گواهِ کیلومترها راهِ پیموده‌شده است؛ از جنوبِ داغِ ایران، از آن سویِ کویرها، تا به اینجا رسیده تا برای آخرین بار، با رهبر شهیدش وداع کند.
به سمت او می‌روم. لهجه‌ی گرمِ جنوبی‌اش، دل را می‌لرزاند. از او می‌پرسم: «از کجا آمدی؟» پاسخ می‌دهد: «از جنوب. از آنجا که آفتاب، گرم‌تر از هر جایِ دیگر می‌تابد، اما امروز، آفتابِ وجودِ رهبرمان غروب کرد و ما آمدیم تا بگوییم که این غروب، پایانِ راه نیست.» چشمانش را که برای لحظه‌ای می‌بندد، اشک بر گونه‌هایِ ترک‌خورده‌اش جاری می‌شود. ادامه می‌دهد: «این خداحافظی، هرگز باعث نمی‌شود که رهبرم را فراموش کنم. حرف‌های او بارها و بارها در ذهنِ من مرور می‌شود؛ اینکه ما باید تلاش کنیم به قله برسیم. این جمله، هر روز در گوشِ جانِ من طنین‌انداز است.»
 
قاب‌هایی از عشق؛ گلی در برابر گلِ بهشت
 
هر کسی به نحوی ارادتِ خود را به این رهبرِ شهید بیان می‌کند. برخی با پرچم‌های سرخِ خون‌خواهی بر دوش، برخی با سینه‌زنیِ موزون، و برخی با قاب‌هایی که از چهره‌ او در آغوش گرفته‌اند. مردی جوانی را می‌بینم که عکسِ بزرگِ رهبر شهید را در دست دارد؛ عکسی که با

گل‌هایِ تازه، تزیین شده است. با ادب و احترام، از او درخواست می‌کنم که چند لحظه بایستد تا تصویری ثبت کنم.

با لبخندی که آمیخته به بغض بود، رو به من کرد و گفت: «این گل‌ها در برابرِ گلِ وجودِ رهبرم، هیچ است. او گلی از بهشت بود که به بهشت تعلق داشت و به آنجا نیز بازگشت. ما فقط می‌توانیم با این قابِ کوچک، یادش را زنده نگه داریم.»
 
شبی که تهران در سوگِ حسینِ زمان، سینه زد
 
شبِ گذشته، شبِ سیزدهم تیرماه، مصلی حال و هوایی دیگر داشت. در شبستان‌هایِ بزرگ، که نورهایِ کم‌سو، سایه‌هایِ بلندی از جمعیت را بر دیوارها می‌انداخت، مردم با نظمیِ مثال‌زدنی، به سینه‌زنی پرداختند. صدایِ «حسین، حسین» که با ضربِ دست‌ها بر سینه‌ها هماهنگ شده بود، فضایی را می‌ساخت که نه فقط عزایِ یک رهبر، که عزایِ حسینِ زمان بود. گریه‌ها و آه‌ها در هم آمیخته بود و هر نفسی که از سینه‌ها خارج می‌شد، با نامِ او عجین بود. مردم با این سینه‌زنی و گریه، بیعتِ دوباره‌ای با راهِ او بستند؛ بیعتی که پایانِ آن، جز پیروزیِ این مسیر نبود.
 
کفن‌پوشی در سوگِ رهبر
 
در میانِ این جمعیتِ عظیم، صحنه‌ای نظرم را جلب می‌کند که کمتر دیده‌ام. جوانی با قامتی استوار، اما چشمانی که از اندوه، رمقی نداشت، لباسی بر تن داشت که تماماً سفید و همچون کفن بود؛ کفنی که روی آن، سطرهایی با خطِ درشت نوشته شده بود. هر خط، جمله‌ای، حک شده بود.

انگار که این جوان، خود را برای مرگ آماده کرده بود تا بگوید که من نیز همچون مولایم، تا پایِ جان بر این راه ایستاده‌ام. از او که می‌پرسم این لباس چیست، با لحنی که از شدتِ احساس، می‌لرزید، می‌گوید: «این کفنِ من است؛ کفنی که با کلماتِ رهبرم آراسته شده. تا زنده‌ام، این کلمات را بر تن دارم تا یادآورِ راهی باشد که او رفت و ما باید ادامه‌اش دهیم.»
 
جانبازی که با ویلچر، عشق را به تصویر کشید
 
در گوشه‌ای دیگر، مردی را می‌بینم که بر روی ویلچر نشسته است. پاهایش در جنگِ تحمیلی هشت‌ساله، در دفاع از خاکِ وطن، جا مانده بود، اما امروز، با همان دست‌هایی که روزی تفنگ به دست گرفت، ویلچر را به سمتِ جایگاه رهبر شهید هدایت می‌کند. به او نزدیک می‌شوم.

از اهالیِ آذربایجان است و با همان لهجه‌ی شیرینِ ترکی، خطاب به من می‌گوید: «من مریدِ رهبرِ انقلاب بودم و خواهم بود. داشتنِ پایان، هیچ دلیلی نیست که من این مسیر را نیایم و با رهبر خود وداع نکنم. من از آذربایجان آمدم تا به او بگویم که جانبازانِ دفاعِ مقدس، همچنان در خطِّ ولایت ایستاده‌اند و این عشق، پایانی ندارد.»
 
سیاه‌پوشیِ بی‌نظیر؛ تداومِ عزایِ محرم
آنچه در این دو روز در تهران موج می‌زند، سیاه‌پوشیِ بی‌سابقه‌ای است که نه فقط به مناسبتِ ماهِ محرم و شهادتِ حسین بن علی(ع)، بلکه برای سوگِ رهبرِ شهیدی که پرچمدارِ این مسیر بود، ادامه یافته است. لباس‌هایِ مشکی، چادرهایِ سیاه، پیشانی‌بندهایِ سرخ و پرچم‌هایِ عزاداری، خیابان‌ها را به یک حسینیه‌یِ عظیم تبدیل کرده است. این سیاه‌پوشی، نه یک رسمِ زودگذر، که اعلامِ وفاداریِ ابدی به مکتبی است که او برای آن، یک عمر جانفشانی کرد.
 
ایران تعطیل، عشق در اوج
 
امروز، یکشنبه چهاردهم تیرماه، ایران برای وداع با رهبر شهید، تعطیل شد. نه فقط ادارات و مدارس، که قلبِ تمامِ ایران در سوگِ او می‌تپد. خیابان‌هایی که روزهایِ عادی، پر از هیاهویِ زندگیِ روزمره است، امروز سکوتِ سنگینی بر آنها حاکم است؛ سکوتی که با نوحه‌هایِ سوزناک و ضربِ سینه‌ها شکسته می‌شود. این تعطیلی، فقط یک وقفه در کار نیست؛ نشانه‌ای است از اینکه یک ملت، برای وداع با پدرِ معنویِ خود، همه‌چیز را کنار گذاشته‌اند تا بگویند که عشق به رهبرشان، فراتر از هر مشغله‌ی دنیوی است.
 
اینجا، در مصلای تهران، منِ خبرنگار، در برابر این شکوهِ بی‌نظیر، قلم را به دست می‌گیرم اما واژه‌ها، یارایِ توصیفِ این عظمت را ندارند. مردی از جنوبِ دور، جوانی با کفنِ کلمات، جانبازی بر ویلچر، و میلیون‌ها دلی که در این سوگ، هماهنگ می‌تپند؛ اینها تصاویری است که هرگز از خاطر نخواهد رفت. وداعی که امروز رقم می‌خورد، پایانی نیست؛ آغازی است بر مسیری که رهبر شهید، برای ما ترسیم کرد و ما، با تمامِ وجود، ادامه‌دهنده‌ی آن خواهیم بود.

انتهای خبر/ پسند 
https://armanekerman.ir/vdcezp8zfjh8nfi.b9bj.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما