تاریخ انتشار :پنجشنبه ۱۸ تير ۱۴۰۵ ساعت ۰۸:۰۰
۰
plusresetminus
خادم‌الرضا بر دوش عاشقان سلطان طوس؛

آقای شهید ایران در آغوش شمس‌الشموس آرمید

بعد از یک هفته وداع، تشییع و صدوسی شب از ایستادگی و حضور مردم ایران در خیابان‌ها، بالاخره پیکر شهید قائد امت بر دوش دلدادگان و عاشقانش راهی پابوسی سلطان طوس شد.
آقای شهید ایران در آغوش شمس‌الشموس آرمید
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «راه آرمان» هنوز نسیمِ سحری، طعمِ گسِ هجران داشت که میدانِ امام رضا (ع) به لرزه درآمد.
 
 مشهد، آن «سلطانِ بی‌تاج‌وتخت قلب‌ها»، در غباری از اندوه فرورفته بود. خورشید که سر برآورد، نه نور که سرشکِ خون‌چکانِ عاشقان را بر پیشانیِ شهر می‌دید.
 گویی افلاک در عزای کسی می‌گریستند که تمامِ عمر، ردای خدمتِ سلطانِ طوس را بر تن داشت و اکنون، خود، در آستانهٔ بازگشت به آن آغوشِ امن بود آنجا که این شعر در وصف آن می‌آمد «من که ملول گشتمی از نفسِ فرشتگان قال و مقالِ عالمی می‌کشم از برای تو»
 
 همه چیز از آن سپیده‌دمی آغاز شده بود که خبر ملکوتی شدن خادمی جهان را پر کرد همان زمانی که هنوز سایه‌های شب بر گنبد زرینِ امام رضا (ع) سنگینی می‌کرد. صدای اذانِ صبح، نه‌تنها تکبیر بود که ناله‌ای از عمقِ جان بود؛ ناله‌ای که گویی از میان لایه‌های ابرها، به‌سوی آسمان برمی‌خاست. در آن ساعتِ سحر گداز، ایران دیگر آن کشور آرامِ همیشگی نبود؛ گویی زمین در بیم و امید، نفس‌های خود را در سینه حبس کرده بود.
 
 از سحرگاه امروز هوایی که از میانِ مناره‌ها می‌گذشت، بوی عطرِ معرفت و غبارِ اشک می‌داد؛ زیرا بعد از گذشت ۱۳۰ شب ایستادگی برای قائد امت، امروز مردم ایران در مشهد مقدس، پیش از آنکه خورشید چشم بر جهان بگشاید، از هر طرف به‌سوی خیابان امام رضا (ع) روان بودند؛ گویی هر کَس می‌خواست پیش از آنکه روز، تمام شود، ذره‌ای از این شکوهِ بی‌کران همراهی یار را در جانِ خویش ذخیره کند.
 
سیلِ عشق و هجومِ دل‌ها
 با طلوعِ خورشید، مشهد به صحنهٔ نمایشِ عشق بدل گشت. آنچه از دوردست‌ها دیده می‌شد، نه جمعیت که سیلِ عظیمی از دل‌های گداخته بود. مردمی که در چشم‌هایشان، جانی از حزن و در دستانشان، ولایتی از آتش بود.
 
 جمعیت، نه توده که دریا بود؛ دریایی که هر موجش، ناله‌ای از سرِ شوق و فراق داشت. آنان که می‌آمدند، نه پیاده که سبک‌بال بر بالِ اندوهِ خویش پرواز می‌کردند.
 
 امروز خادم‌الرضا را بر قلب مردمانی نهادند که خود، تشنهٔ جرعه‌ای از آبِ حیاتِ ولایت بودند. دست‌ها، مشتاقانه به‌سوی تابوتی دراز شده بود که گویی پیکرِ یک «آرزو» را در برداشت. در آن میانه، کلمات در گلو می‌شکست و تنها «فریادِ بی‌صدا» بود که به آسمان می‌رفت.
 
 این‌ها تنها تماشاگر نبودند؛ بلکه عاشقانی بودند که برای دیدنِ پیکرِ مقتدایشان، راهی از میانِ دشواری‌ها گشوده بودند. جمعیت، چون موج‌های خروشانِ دریا، به‌سوی خیابان امام رضا (ع) می‌خروشید و هر موج، با خود صوتی از «یا حیدر، باید برخاست، انتقام، انتقام، یا حسین، ای علم‌دار، ای رهبر شهیدم» به همراه داشت. خیابان امام رضا (ع)، گویی در آن لحظه، تلاقیِ زمین و آسمان شده بود؛ جایی که خوارِ زمین، برای لمسِ خاکِ قدس، به شوقِ آسمان می‌دوید.
 
 وقتی خودروی حامل پیکر مطهر شهدای ایران، میانِ دست‌هایِ لرزان و چشم‌هایِ گریانِ خلق، بر فرازِ سرها به حرکت درآمد، گویی زمان از حرکت باز ایستاد. هر کس می‌خواست با لمسِ تابوت، باری از ارادتِ دیرینِ خود را سبک کند.
 
 امروز، مشهد در تعلیقی میانِ زمین و ملکوت بود. مردم، پیکرِ خادمی را تا دروازه‌هایِ وصالِ معشوق بدرقه می‌کردند که هنوز رفتنش را باور ندارند؛ در میانِ هق‌هقِ مردان و شیون زنان، زمزمهٔ «یا امام رضا» البته طنینی دیگر داشت؛ گویی او می‌رفت تا به میزبانِ همیشگی‌اش بگوید: «ای شاهِ خراسان، امانتِ تو را به دوشِ جان آورده‌ام «در طریقِ عشق‌بازی، امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی»
 
 آغوشِ مردمان؛ تلاقیِ اشک و ولایت

امروز در پایان غروب میلیون‌ها دست، یک‌صدا و یک‌دل، بر پیکرِ او نماز خواندند؛ و او را تشییع کردند گویی هر دست، تکه‌ای از قلبِ خود را بر او می‌گذاشت. سیلِ جمعیت، چنان بود که گویی زمین از شکم خود، تمامِ فرزندانِ وفادارش را بیرون آورده تا برای آخرین بار، پیشانی بر خاکِ مربیِ انسان‌سازی مکتب مقاومت و استکبارستیزی خویش بگذارند.
 
 در آستانهٔ وداع
 
 آنگاه که زمانِ تدفین فرارسید، سکوتی سنگین بر فضای میدان حاکم شد؛ سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود. در آن لحظات پیش از آنکه پیکر بر خاکِ پاک بیفتد، در میانِ آن جمعیتِ بی‌کران، تنها یک چیز شنیده می‌شد: صدای تپشِ قلب‌هایِ عاشق.
 
 مشهد، در آن روز، نه یک شهر که یک محراب بود؛ و آن مردمان، نه‌تنها پیروان که عاشقانی بودند که در مرز میانِ مرگ و زندگی، تنها یک آرزو داشتند: ای رهبر، ما در پیِ تو، تا ابدیت خواهیم بود.
 
 سیلِ جمعیت، تماشاگرِ طلوعِ ستاره‌ای بود که در مشهد غروب کرد تا در آسمانِ تاریخ، تا ابد بتابد. خادم‌الرضا بر دوشِ عاشقان رفت، اما در خاطرهٔ آن خاک، و در ضرب‌آهنگِ قلبِ آن زائران، تا جاودان باقی ماند؛ چرا که: «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریدهٔ عالم دوامِ ما»
 
 آنگاه که آخرین لحظاتِ پیش از تدفین فرارسید، سکوتی قدسی بر مشهد سایه افکند. آنجا، در جوارِ بارگاهی که قرن‌هاست مأمنِ دل‌شکستگان است، خادمِ مخلص، آخرین وداعِ خویش را با مردمانِ عاشقِ خود سرود. او که عمری «خادمِ سلطان» بود، اکنون در آغوشِ خاکِ طوس، آرام می‌گرفت تا پیوندی ابدی میانِ «خادم» و «مخدوم» «عاشق و معشوق» شکل گیرد.

انتهای خبر/ طهماسبی 

 
https://armanekerman.ir/vdcc4eqs42bqpm8.ala2.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما