تاریخ انتشار :چهارشنبه ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۴۸
۰
plusresetminus
به بهانه سالروز فوت مادر شهید حاج قاسم سلیمانی؛

روایت زنی از قنات‌ملک که آغوشش مکتب جهانی شد

فاطمه سلیمانی، مادری از قنات‌ملک، با ایمان، پاکدامنی و صبوری، در دل محرومیت فرزندی پرورش داد که بعدها نامش در جهان ماندگار شد.
روایت زنی از قنات‌ملک که آغوشش مکتب جهانی شد
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «راه آرمان»؛ هجدهم شهریورماه، سالروز کوچ زنی است که شاید نامش کمتر از فرزندش شنیده شده باشد؛ مادری از روستای قنات‌ملک که در سرمای کوهستان، کودکش را بر پشت خود بست و راهی دکتر شد تا سال‌ها بعد، همان کودک به سرداری بدل شود که نامش با مقاومت و جهان اسلام گره خورد.

قصه از قنات‌ملک آغاز شد

فاطمه سلیمانی، مادر شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی، پانزدهم فروردین‌ماه ۱۳۰۲ در روستای قنات‌ملک متولد شد و هجدهم شهریورماه ۱۳۹۲ چشم از جهان فروبست؛ اما قصه او برای بسیاری، نه از تاریخ تولد و مرگ، بلکه از جایی آغاز می‌شود که مادری در دل محرومیت، فرزندش را با عشق، ایمان و سختکوشی بزرگ کرد.

خانه‌ای ساده در قنات‌ملک، خانواده‌ای با امکانات اندک و مادری که بخش بزرگی از زندگی‌اش میان کار، دامداری، پخت نان، خانه‌داری و مراقبت از فرزندان گذشت؛ تصویری که شاید در نگاه امروز، نشانی از محرومیت داشته باشد، اما در خاطرات حاج قاسم، بخش‌هایی از همین زندگی ساده به زیباترین خاطرات کودکی تبدیل شده است.


او در کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» وقتی از مادرش می‌نویسد، در واقع بخشی از ریشه‌های شخصیتی خود را روایت می‌کند؛ ریشه‌هایی که در خاک سخت قنات‌ملک رشد کردند و بعدها در میدان‌های دشوار زندگی و مبارزه خود را نشان دادند.

کودکی که بر پشت مادر، دنیا را می‌دید

حاج قاسم در خاطراتش از روزهای کودکی می‌گوید؛ از زمانی که بیمار شد و امید چندانی به بهبودی‌اش نبود. زمستان بود و برف تا بالای زانو آمده بود. اما مادر نمی‌توانست بیماری فرزندش را تماشا کند. کودک را بر پشت خود بست و راهی رابر شد تا او را نزد پزشک ببرد.

این تصویر شاید ساده به نظر برسد؛ مادری روستایی که فرزند بیمار خود را بر پشت بسته و در میان برف راه می‌رود. اما در دل همین تصویر، معنای بزرگی از مادری نهفته است؛ مادری که آسایش خودش را فراموش می‌کند تا جان فرزندش حفظ شود.

حاج قاسم بعدها از روزهایی می‌گوید که ساعت‌ها بر پشت مادر، درون چادری که به قامت او بسته شده بود، می‌نشست و مادر در همان حال به کارش ادامه می‌داد؛ درو می‌کرد، بافه جمع می‌کرد، خانه را جارو می‌زد، گوسفندان را می‌دوشید، نان و غذا می‌پخت. برای کودک، پشت مادر فقط جایی برای نشستن نبود؛ امن‌ترین نقطه جهان بود.

مادر، با امکانات اندک؛ با محبت بی‌پایان

زندگی خانواده سلیمانی آسان نبود. حمام به معنای امروزی وجود نداشت. مادر برای شستشوی فرزندان قابلمه مسی را پر از آب می‌کرد، روی آتش می‌گذاشت و با آب سرد و گرم، کودکانش را می‌شست.

فرزندان لباس زیادی نداشتند. گاهی فقط دو دست لباس داشتند و مادر برای از بین بردن کک و شپش، لباس‌ها را در آب جوش می‌جوشاند و سپس کنار جوی آب می‌شست و خشک می‌کرد. اما در میان همه این سختی‌ها، یک اصل فراموش نمی‌شد؛ مراقبت.

فاطمه سلیمانی شاید امکانات زیادی برای فرزندانش نداشت، اما برای سلامت و تربیت آنان هر آنچه در توان داشت، انجام می‌داد.

حتی سفره ساده خانه نیز روایت دیگری از همان سبک زندگی بود. سالی چند بار بیشتر برنج نمی‌خوردند و مادر برای اینکه گندم خانه زود تمام نشود، آن را مدیریت می‌کرد؛ گاهی نخودسبز میان گندم‌ها می‌ریخت و گاهی نان ارزن می‌پخت.

ساده‌ترین خوراکی‌ها هم در خاطرات حاج قاسم رنگ دیگری دارند. شلغم پخته و خشک‌شده‌ای که مادر به فرزندان می‌داد، بعدها برای او تبدیل به مزه‌ای آشنا از خانه و مادر شد؛ خوراکی ساده‌ای که در ذهن او با محبت مادر پیوند خورده بود.

شاید راز ماندگاری برخی مادران همین باشد؛ آنها محبت را الزاماً در سفره‌های رنگین نمی‌ریزند، گاهی محبتشان در یک تکه نان، یک خوراکی ساده یا دستی است که هنگام بیماری بر پیشانی فرزند می‌نشیند.

تربیت در مکتب نخواستن‌های کوچک

در خاطرات حاج قاسم، یک نکته بارها خودنمایی می‌کند؛ او در خانه‌ای بزرگ شد که قرار نبود همه خواسته‌های کودکانه‌اش بی‌درنگ برآورده شود. حتی در چهارده‌سالگی بود که برای نخستین بار خورش سبزی را دید و بسیاری از غذاها برایش تجربه‌ای تازه بود.

این محرومیت البته انتخاب مادر نبود؛ بخشی از شرایط اقتصادی و اجتماعی آن روزگار بود. اما هنر فاطمه سلیمانی شاید این بود که نگذاشت سختی، فرزندانش را کوچک کند.

کودکان این خانه یاد گرفتند که نداشتن، به معنای شکست نیست؛ سختی، بخشی از زندگی است و انسان باید در برابر آن ایستادگی کند.

همین تربیت را بعدها می‌توان در شخصیت حاج قاسم دید؛ مردی که در سخت‌ترین میدان‌ها، کمتر از آسایش شخصی سخن گفت و بیشتر از مسئولیت، مردم و دفاع از دیگران گفت.

دلتنگی پسری که از مادر جدا شد

چهارده‌سالگی، فقر حاج قاسم را به سمت شهر کشاند. او همراه دوستانش راهی شد تا کاری پیدا کند و بخشی از بار زندگی را از دوش خانواده بردارد.
اما هنوز مدت زیادی از رفتنش نگذشته بود که دلتنگ مادر شد؛ دلتنگی آن‌قدر سنگین که اشک در چشمانش جمع شد.


این دلتنگی فقط وابستگی یک کودک به مادر نبود؛ پیوندی بود که سال‌ها در آغوش، در بیماری، در کار و در روزهای سخت شکل گرفته بود.

پسری که روزی روی پشت مادر، آرامش را تجربه کرده بود، بعدها در میدان‌های بزرگ زندگی نیز رد همان آرامش و اعتماد را با خود حمل کرد.

وقتی یک سردار، مقابل مادر زانو زد

شاید یکی از گویاترین تصاویر از رابطه حاج قاسم با مادر، روایت آخرین دیدار او باشد.

مادر در بستر بیماری بود و حاج قاسم قصد رفتن به سوریه را داشت. آمد، دو زانو مقابل مادر نشست و پرسید: «من را حلال می‌کنی؟» مادر گفت حلالش کرده است.

اما حاج قاسم دوباره پرسید و دوباره پاسخ شنید. رفت، برگشت و دست مادر را بوسید. بار دیگر برگشت و این بار کف پای مادر را بوسید. برادرش بعدها روایت کرد که همان لحظه فهمیده این وداع، وداع آخر است.

مردی که در میدان‌های نبرد، فرماندهی نیروها را بر عهده داشت، مقابل مادر خود دوباره همان کودک قنات‌ملک بود؛ کودکی که امنیت را در آغوش مادر یافته بود و حالا پیش از رفتن، رضایت او را طلب می‌کرد.

درگذشت یک مادر

وقتی خبر درگذشت مادر به حاج قاسم رسید، او در سوریه بود. درخواست کرد که تا رسیدن او صبر کنند.

او در زندگی پرمشغله خود، سر زدن به مادر را فراموش نمی‌کرد. تصویری که بعدها از حضورش بر سر مزار مادر و در حال قرائت قرآن منتشر شد نیز بار دیگر این پیوند عمیق را به نمایش گذاشت.

حتی سال‌ها پس از درگذشت فاطمه سلیمانی، مزار او در گلزار شهدای قنات‌ملک برای حاج قاسم همچنان محل رجوع بود؛ گویی فاصله میان او و مادر با رفتن مادر پایان نیافته بود.

از دامان یک مادر تا میدان‌های جهان اسلام

شاید نتوان شخصیت یک انسان را تنها به تربیت یک نفر نسبت داد؛ اما نمی‌توان نقش خانواده و به‌ویژه مادر را در شکل‌گیری سال‌های نخست زندگی نادیده گرفت.

حاج قاسم از همان کودکی با کار، قناعت، محرومیت، مسئولیت‌پذیری و محبت عمیق مادرانه بزرگ شد. بعدها همین کودک، در قامت فرمانده‌ای شناخته‌شده، بخش بزرگی از زندگی خود را وقف دفاع از مردم و مقابله با گروه‌های تروریستی و جریان‌های تهدیدکننده منطقه کرد.

نام او در سال‌های فعالیتش از مرزهای ایران فراتر رفت و در میان بخش‌هایی از مردم منطقه و جهان اسلام نیز شناخته شد.

اما پیش از همه اینها، پیش از لباس نظامی، پیش از میدان‌های نبرد و پیش از آنکه نامش در تاریخ ثبت شود، او کودکی بود که مادرش در سرمای زمستان بر پشت خود بست و از میان برف برای درمانش راه افتاد.

شاید برای شناخت حاج قاسم، گاهی لازم باشد به جای میدان‌های بزرگ، به همان مسیر برفی قنات‌ملک برگردیم.

مادرانی که تاریخ کمتر از آنها می‌گوید

فاطمه سلیمانی قهرمان میدان‌های جنگ نبود؛ سلاحی در دست نداشت و نامش بر نقشه عملیات‌ها نوشته نشد. میدان او خانه بود؛ جایی میان سیاه‌چادر، جوی آب، تنور نان، قابلمه مسی و کودکانش.

اما همان میدان کوچک، محل تربیت نسلی شد که یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های مقاومت معاصر از میان آنان برخاست.

مادر، گاهی قهرمانی است که نامش در تیتر خبرها نمی‌آید؛ زنی که در سکوت، فرزندش را بزرگ می‌کند، سختی‌ها را به جان می‌خرد، گرسنگی و محرومیت را مدیریت می‌کند، بیماری کودک را تاب نمی‌آورد و در نهایت، فرزندی تربیت می‌کند که سال‌ها بعد، نامش برای میلیون‌ها انسان آشنا می‌شود.

هجدهم شهریور، سالروز درگذشت فاطمه سلیمانی است؛ زنی که در قنات‌ملک زیست و همان‌جا به خاک سپرده شد، اما بخشی از میراثش را در وجود فرزندی گذاشت که زندگی‌اش از یک روستای کوچک کرمانی آغاز شد و به میدان‌های بزرگ جهان اسلام رسید.

شاید زیباترین تصویر از او همان مادری باشد که در میان برف، کودک بیمار خود را بر پشت بسته است؛ تصویری که سال‌ها پیش از سردار شدن حاج قاسم، نشان می‌دهد نخستین سنگر او کجا بود: دامان مادر.

انتهای خبر/ پسند
  https://armanekerman.ir/vdcjhaevxuqeimz.fsfu.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

آخرین عناوین