تاریخ انتشار :جمعه ۱۰ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۰۷:۰۰
۰
plusresetminus
این گزارش، هدیه‌ای‌ست از طرفِ خبرنگار گروه فرهنگی «راه آرمان» از یک احساس ناب و دوستی کم‌نظیر با همان حالِ خوشی که تجربه شده است.
حکایت رفاقتی که به معجزه گره خورده است
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری «راه آرمان»؛ دیروز، در میانِ هیاهویِ سنگینِ روزگار، به گلزار شهدای کرمان پناه بردم. جایی که سنگ‌هایش از هر کلامِ آدمیزادی، صادق‌ترند. 
 
پائین پای مزار شهید «محسن جعفری» نشستم؛ پناهگاهی که بارها سنگِ صبورِ بغض‌هایِ من بوده است. داشتم فکر می‌کردم که چقدر سخت است وقتی تمامِ وجودت را وقفِ یک هدفِ آسمانی می‌کنی، اما نگاه‌هایِ دنیایی، آن را به رنگِ دیگری تفسیر می‌کنند.
 
نگاهم به عکس های مقدس دوخته شده بود و با آن‌ها درد دل میکردم چقدر تلخ است وقتی با تمام وجود ایثار می‌کنی اما می‌شنوی که ایثارت را به دنیاطلبی تعبیر می‌کنند و دست‌خوش قضاوت‌های روزگار می‌شوی.



هنوز در خلسه‌ی این نجواها بودم که خبری، قلبم را لرزاند: مادر شهید «زین‌الدین» در کرمان حضور دارند. نامش که آمد، بندِ دلم پاره شد. زین‌الدین… محبوبِ من! بی‌درنگ خود را به جایگاه رساندم. 

 
وقتی کنارِ جایگاه ایستادم چهره‌ای آشنا دیدم خدای من یعنی می‌شود دختر شهید؟ تمام صدایم را جمع کردم پرسیدم شما لیلی خانم زین الدین هستید؟ و ایشان وارث چهره آسمانی شهید مهربانانه پاسخ دادند بله، باورم نمیشد زمان برایم ایستاد.
 
 تمامِ سال‌هایی که با عکسِ او در اتاقِ کارم، در خلوتِ خانه‌مان و در سفرهایِ تنهایی‌ام زندگی کرده بودم، در یک آن از جلوی چشمانم گذشت. کلمات یاری نمی‌کردند؛ فقط سکوت بود و یک دنیا حرفِ نگفته که در نگاهم موج می‌زد.

مراسم که تمام شد، دوان‌دوان به دنبالشان رفتم. لحظه‌ی وداع بود. تمامم را در یک جمله خلاصه کردم: «دختر شهید! می‌شود شما را در آغوش بگیرم؟» چه لحظه‌ی غریبی بود؛ آن در آغوش گرفتن، انگار پیوندِ روحِ من با روحِ بزرگِ آن شهید بود.
 
خانواده شهید رفتند و من همچنان مبهوت، یکی از همراهان هنوز ایستاده بود، در کیفم به جستجوی وسیله یا چیز ارزشمندی بودم که به عنوان هدیه، همراه کنم اما هر چه گشتم چیزی نبود غیر یک صلوات‌شمار که همیشه با آن ذکر می‌گفتم و یک شکلاتِ تبرکی از مادر شهید محمدعلی بنی اسدی، آن‌ها را با جان و دل تقدیم کردم تا به دست دختر شهید برسانند. اگر تمامِ هستی‌ام را هم داشتم، بی‌درنگ نثارِ این رفاقتِ مقدس می‌کردم.


آن‌ها رفتند، اما انگار قطعه‌ای از بهشت را برایم جا گذاشتند. در راهروی گلزار ایستاده بودم و به جاده خالی چشم دوخته بودم صدایِ اذان که در گلزار پیچید، به نماز شتافتم. چه سبک‌بال بودم! و چه کودکانه ذوق داشتم، بعد از اتمام نماز، سعی کردم نماز شکر بخوانم اما انگار اغنا نمیشدم دوباره خواندم و دوباره، آخر من چطور می‌توانم شکر این نعمت را به جا آورم؟
 
از حسینیه شهدا به سمت مزار شهدا رفتم این‌بار مادر شهید محسن جعفری آمده بود قصد زیارت مزار سردار را داشت تا مزار همراهیشان کردم، مادر شهید تسبیح آبی رنگی که روی سنگ متبرک مزار شهید قدس بود را برداشت و به دستم داد و گفت: «این رزقِ توست.»

به تسبیح نگاه کردم و نفسم حبس شد… خدای من! این همان تسبیحی بود که ماه‌ها پیش در حرمِ اباعبدالله(ع) به ضریح هدیه کرده بودم؛ دقیقا همان شکل، همان جنس، همان رنگ! همان که کل مسیرِ اربعین را با ذکر صلوات پیاده طی کرده بودم. و وقتی به ضریح محبوب رسیدم باز هم وسیله ارزشمندی جز تسبیح نداشتم که با تمام وجود آن را تقدیم حضرت کردم‌.
 
حالا، به واسطه‌ی «ناصرالحسین» حاج قاسم سلیمانی، دوباره به آغوشم بازگشته بود! معجزه یعنی همین؛ اینکه بدانی در این دنیا، کسی هست که حتی تسبیحِ کوچکِ تو را هم گم نمی‌کند.



از علاقه و محبتم به شهید زین‌الدین همانقدر بگویم که به واسطه فعالیت همیشگی برای رفیق شهیدم ، ادمین پیج شهید زین‌الدین از قم برایم سنگ تبرکی مزار خانم حضرت معصومه را به عنوان هدیه فرستاد. سنگ متبرک به دستم رسید به یاد دارم که چقدر خوشحال بودم و در پوست خود نمی‌گنجیدم، آن را چون الماس ارزشمند نگه داشته بودم تا در موقعیت مناسب از آن استفاده کنم طبیعی است که برایم بسیار ارزشمند بود.



سال ۱۴۰۳ تقدیر خدا بر این بود که برای حج دانشجویی اسمم درآمد بدون درنگ سنگ را نگین انگشتری کردم، انگشتر را به کعبه پروردگار رساندم آن را متبرک کردم تا همیشه در مواقع سخت همراهم باشد، حتی در کنار خانه خدا نیز رفیق همراه من بود و مرا با انگشترش تنها نگذاشت.



این روزها، شاید تنها راهِ نجاتِ انسان، همین باشد: «ذوب شدن در شهدا». آن‌ها وفادارترین همراهانِ این روزگارِ غریب‌اند. شهید زین‌الدین، رفیقِ جانِ من! تو که همه‌جا کنارم بودی؛ در کعبه‌یِ مقصود، در طوافِ خانه‌ی خدا، و حالا در این گلزار.

دوستی ۱۰ ساله‌ای که دیگر از رفاقت گذشته و او را برادر خطاب می‌کنم، بعضی‌ها با طعنه می‌گویند: «این برادر گفتن‌هایت چیست؟». اما نمی‌دانند که این «برادر»، هوایِ خواهرش را بهتر از هر کسی دارد. رابطه‌ی من با شهدا، یک‌طرفه نیست؛ یک پیمانِ دوطرفه است. هرجا زمین خوردم، آن‌ها بودند که دستم را گرفتند و هرجا که از حقیقتِ عشق دور شدم، معجزه‌وار مرا به آغوش بازگرداندند.

هرکس که مسافرِ قم می‌شود، تنها یک کلام دارم: سفر به خیر! لطفاً در محضرِ بانو حضرت معصومه، از طرفِ شهید زین‌الدین هم سلام دهید. رفیقِ شهیدِ من را یاد کنید.»

من روزی چشمانم را بستم و آرزو کردم دیدار عزیزانی که بوی رفیق شهیدم را می‌دهند، به دنبال این مهم هم بسبار بودم اما به در بسته خورده بودم و سختی روزگار آنقدر مرا غرق در خود کرده بود که فراموش کردم حتی آرزویم را، تمام ستایش‌های عالمین از آن خدایی است که بعد از گذر ۸ سال از خواسته من درحالی‌که حتی فراموش کرده بودم و درد مشکلات به استخوانم رسیده بود با هدیه‌ای این چنین روحم را نوازش داد.

از من می‌پرسید مزد مجاهدت‌هایتان به درگاه خداوند و در راه حق را، عمق رفاقت‌هایتان با شهدا را، تنها از خدا و شهدا بخواهید و بس، آن وقت خوب می‌بینید که چطور غافلگیر می‌شوید!

انتهای خبر/ جعفری
https://armanekerman.ir/vdcaaan6649nmw1.k5k4.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

آخرین عناوین